داستان نیمه
غنچه های گل ادامه داستان زیر را برایم بنویسید.
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.دختری به نام شیرین در شهر
بزرگی زندگی می کرد.او 8 ساله بود.شیرین دختر مهربانی بود و همیشه به مادرش
کمک می کرد.اتاق خودش را مرتب می کرد و وسایل شخصی اش را در جای خودش
می گذاشت.همه دختر به این خوبی را دوست می داشتند.روزی از روزها مادر
شیرین بیمار شد و ....
+ نوشته شده در ساعت 16:23 توسط احتشام
|
آموزگار پایه دوم هستم.