غنچه های گل ادامه داستان زیر را برایم بنویسید.


یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.دختری به نام شیرین در شهر

بزرگی زندگی می کرد.او 8 ساله بود.شیرین دختر مهربانی بود و همیشه به مادرش

کمک می کرد.اتاق خودش را مرتب می کرد و وسایل شخصی اش را در جای خودش

می گذاشت.همه دختر به این خوبی را دوست می داشتند.روزی از روزها مادر

شیرین بیمار شد و ....