باز باران 

باز غوغای خیابان 

باز هم اشک خواهر به گل نشسته 

باز هم آرزوی بر باد رفته 

باز هم قصه مه و خورشید و ابرست و باد 

باز هم وعده های رفته از یاد 

باز بوی نان دست مادر 

باز هم یاد پدر ، یاد برادر 

باز هم یاد برادر ، یاد برادر 

باز هم چشم من خواهر مانده بر در 

باز هم یاد برادر 

باز هم یاد برادر 

امروز را اگر با خط های تقویم کاغذی نام ببریم ، می گویند  از سفر تلخ یکدانه برادرم چهل روز می گذرد. 

می گویند چهل روز فغان. چهل روز غم ، و چهل روز انتظار واهی . اما این ها وقتی است که باور 

این اندوه را پیدا کرده باشی. امروز کوشیدم خوب نظاره گر گذر ثانیه ها ی روزم باشم  تا شاید 

اندکی از اننتظارهایم کاسته شود. شاید دیگر در انتظار شنیدن صدایی نباشم. شاید .........

شاید...... سخت است سخت . برایم سخت است بگویم امروز چهل روز از نبودنش می گذرد اما .......اما 

 افسوس .... افسوس ..... می گویند باور کن . می گویند دیگر صدایش نزن . دیگر انتظار شب ها و عیادت هایت 

 را فراموش کن . می گویند باور کن که دیگر هرگز برادر نداری. می گویند باور کن که ما همه خواهیم رفت 

و تو می مانی و این بی برادری.می گویند باور کن که ما همگی خواهیم رفت و تو می مانی این بی پدری ،

تو می مانی و این بی برادری، و تو می مانی و این بی کسی. باور کن . باور کن ..... 

و من باز هم محکوم به سکوتی تلخ و سخت هستم . باز هم . باز هم سخت . باز هم سخت 

پنج شنبه   92/9/28