برادر جان:

باز دلم گرفته وسخت بی قرارم ؛بی قرار رویت ٰ.

روی ماهت با آن لبخندهای همیشگی بر لبانت؛

برادرم ! امروز مرا به جان تو قسم دادند ؛

 این است که نه من بلکه دیگران هم غروب نابهنگامت را باور ندارند .

چگونه می توان غروبت را باور کرد؟ لحظه هاي نبودنت را ؟

در حالیکه هنوز عطر شامه نواز وجودت در انجماد

 خاطره های دوران کوتاه عمرت پیچیده .

چگونه می توان غروبت را باور کرد؟ بدان سان که هنوزخورشید

 وجودت تابش انوار طلوعت را کامل نکرده بود.

چگونه می توانم رخت بلند آه را در غم فراقت بر قامت

 یلدای ایام بی تو نپوشانم.

و حجاب  تاب وتحمّل را بر سینه ی داغ خورده ام پاره نکنم ؟

نمیدانم با بغض هایي كه گلويم را  هر لحظه مي فشارند چه كنم؟ وبراستی که اولین روز هفته برایم تلخ باقی خواهد ماند.

برای تسکین دل ماتم زده ام به قاب عکست که تنها 

یادگار سیمای مهربانت است پناه می برم .ولی افسوس 

که آن هم در زیر شیشه ای سخت تر از سنگ ؛

محبوس ومسکوت بود وتنها وتنها مستمع  ناله هایم ونظاره گر اشکهایم بود .

 چه زود وغريبانه بود رفتنت

غم رفتن ناباورانه ات دل سرد مرا  تاریک و خاکستر نموده.

بعد از تو راز دل تنگم را بر كدامين كاغذ بنگارم كه نپوسد 

به كدامين ابر بازگويم كه نگريد.به کدامین ابر. دلم همیشه میگرید.


و اینک تو   تو   ابوالفضل   تو که  همان یکدانه  برادر  برایم بودی 

امید هر غروبم را ناامید کردی.


در روز شنبه 92/8/18 تک برادرم ما را تنها گذاشت و به سوی 

حق شتافت. باشد او آمرزیده و من در فراق او سوخته.